دو كلمه حرف حساب

Saturday, February 19, 2005

عاقبت پرچونگی

يكي از هنرجويان كلاس كاريكاتور و طراحی

Friday, February 04, 2005

نالد به حال زار من امشب سه تار من


آنجا که سخن درمی ماند , موسیقی آغاز می شود


نمونه ای از آثار مجید آخته

بعد از سوختن ...




Thursday, December 30, 2004

« بيكرانه ي آرامش‌‌ »
من و سكوت و شب و گام هاي آهسته
بدون لذّت يك لاي لاي آهسته
عبور مي كنم و صبح زود مي بينند
كه مانده روي زمين جاي پاي آهسته
نگاه ها به هم از مرد راه مي گويند
به رمز وارگي و با صداي آهسته
چه با شتاب از اين كوره راه مي گذري !
چه زود مي گذرد اين خداي آهسته !
تو ابتداي سكوتي و من پر از آشوب
پرم ز حسرت يك ابتداي آهسته
بيا مرا ببر از اين شلوغي بي حد
به آن نوازش دنج و نواي آهسته
( واله ي بجنوردي )

« آينگي دل ما »
از خويش رانده ايم ، دلي را كه دل نبود
در خون نشانده ايم ، دلي را كه دل نبود
يك چشم در شكست دل ما عزا نداشت
ما نيز رانده ايم ، دلي را كه دل نبود
آتشفشان سينه ، تباني پذير بود !
بنيان تكانده ايم ، دلي را كه دل نبود
با سوز سردي غم و تفّ تب فراق
در خود شكانده ايم ، دلي را كه دل نبود
از شرم روسياهي مان پيش روي دوست
آتش كشانده ايم ، دلي را كه دل نبود
آنسان كه آفتاب ز شب پرده مي درد
پرده درانده ايم ، دلي را كه دل نبود
از بس كه برق آينه ها را نديده ايم !
آيينه خوانده ايم ، دلي را كه دل نبود !
كرم درخت از خود او بود ، اي دريغ !
ما نيز مانده ايم ؛ دلي را كه دل نبود !
( واله ي بجنوردي )
1375 - آشخانه

« بي خبر »
مانديم بعد كوچ تو ، يك مشت ؛ بي خبر
چندي ست ايل مانده ز يك پشت ؛ بي خبر
مردان باد سو كه به ما تيغ مي كشند !
هستند از كشندگي مشت ، بي خبر
از نقطه ات ، هنوز سرِ خط نيامده ،
رفتي و ما مداد بر انگشت ؛ بي خبر
اندوه ، باز چشم تو را دور ديده است
و تو ؛ از آنچه خواهدمان كشت ؛ بي خبر
« عشق » آتش مقدّس گيتي ست ، هان ! مباد !
مانيم ما و آتش زردشت ، بي خبر !
دژخيم نيز در غم تو سوكنامه ساخت !
مانديم از هزار و دو صد تُشت ، بي خبر
رفتي و سوختي دل مردان ايل را ،
مانديم بعد كوچ تو ، يك مشت ؛ بي خبر .
( واله ي بجنوردي )
1374 – بجنورد

- تُشت : ( كُرمانجي ) چيز

Monday, December 27, 2004

« تشنه! »
مانديم در شامي غبارآلود ؛ تشنه
چشمان ما رو سوي دريا بود ، تشنه
جان مي سپرد و مي نوشت اين را كه : مردم !
« مردي ز درد تشنگي ، آسود ؛ تشنه »
از راه وامانديم و با ما مانده بودند ،
سنگ و گياه و باد ، حتّي رود ؛ تشنه
غم ناله هاي « شور » را آواز كردند ،
چنگ و ني و تار و سه تار و عود ؛ تشنه
جنگل ، سراپا چشم ، بي ديدار ابري
بر سر برآورده ست ، آه و دود ؛ تشنه
لب هاي دريا نيز خشك و آتشين است
او نيز آخر مي شود نابود ؛ تشنه !
مردم ! جگرهامان در آتش سوخت ، مُرديم !
گفتند : ميرد ! آن كه گردد زود ، تشنه
همراه چشمه ، رود ، دريا ، ابر ؛ ما نيز
رفتيم در شامي غبارآلود ؛ تشنه .

( واله ي بجنوردي )
1376 - بجنورد

« جذبه »
بك چيز در چشم تو مثل روز پيدا بود
مي گفت : بي چشمان من ، يك عمر تنها بود
تو خود اسير تنگناي خلوتت بودي
امّا درون سينه ات يك عالمه جا بود
تا از نگاهت عشق را آموخت چشم من !
آرامش از دل رفت غوغا بود و غوغا بود
در چشم تو دنبال برق عشق مي گشتم
چشم هراسانت پر از مفهوم آيا بود
دل ، تشنه ي گرداب عشقت بود يك عمري !
پيش از نگاهت در كف ما بود دل ، تا بود !
دائم دلم دنبال آن حسّ غريبش بود
چشم انتظار انفجار صبح فردا بود
آن انفجار خوب آخر اتّفاق افتاد
آن روز چشمان زمين و آسمان ، وا بود
با من بمان اي روشناي سينه ي خاموش !
بگذار تا آخر بماند ، آن چه با ما بود !
بي تو ، تمام روز هايم مي شود ويران
بي تو ، تمام بودن من مي شود نابود
تنها مگر مرگم تو را از من جدا سازد !
هم مي شوي آنجا ، به ساني كه مسيحا بود !
- - - - - - -- - - - -- - - -
تا آخر دنيا سپردم راه ، با عشقت
آن جا ، دقيقا نقطه ي آغاز دنيا بود .
واله ي بجنوردي

« ... چيزي نمانده بود »
تا آفتاب دهكده چيزي نمانده بود !
تا نغمه هاي بدبده چيزي نمانده بود !
رفتيم با سري پر آهنگ مهرگان
حتّي ز آتش سده چيزي نمانده بود !
سرگرم جنگ شب شده ، ديديم ناگهان
از آفتاب برزده ، چيزي نمانده بود !
رفتيم تا سراي نصيب آوران ، ولي
در دست هاي آمده ، چيزي نمانده بود !
روزي كه شور نوش شرابي به سر فتاد ،
از باده هاي ميكده ، چيزي نمانده بود !
حتّي دمي كه فكر فسادي به سر نشست ،
جز لاشه اي ، ز مفسده چيزي نمانده بود !
وقتي شديم با خبر از روز دهكده !
كز آفتاب دهكده ، چيزي نمانده بود !
( واله ي بجنوردي )
1374 - آشخانه

« صد افسوس ! »
زرباف جامه هاي شرافت به آب رفت
بيدار ديدگان سحر نيز خواب رفت
چشمان تشنه اي كه ز دريا سئوال كرد !
با اشتياق ، پاي به پاي سراب رفت
دل ، در سكوت خلوتش آهسته جان سپرد ،
تا رنگ زندگي ، ز زخ عشق ناب رفت
« دانش » به دست مرگ كفن پيچ گشته بود
بر دست هاي نفرت مردم ، كتاب رفت
اسطوره ي پلنگ و غرورش شكست و مُرد
آن اوج با شكوه ، ز بال عقاب رفت
خاموش گشت شعله و طغيان ، ز پا نشست
از سينه ي خروشي خيزاب ، تاب رفت
هنگام صبح ، ديده ي خورشيد وا نشد
از پيش چشم شب زده مان ، چون شهاب رفت
مُردند مردهاي زمان ، سرد شد زمين
آنجا كز آسمان خدا ، آفتاب رفت .
( واله ي بجنوردي )
1376 - آشخانه

« . . . ما لَها ؟ »
بر مشام خاكي و تيز زمين سرد
بوي سوز و سختي كولاك مي آمد
سخت مي ترسيد ،
نم نم و آرام مي لرزيد ،
از يورش چنگيزي سرما .
پشت آرام چناني
تا چنين لرزيد !
برج و باروي زمين لرزيد .
كوه مي رقصيد
شيشه ها آواز مي خواندند و ما
لاحول گويان ،
سخت ترسيديم .
آشيان هامان ترَك برداشت ،
و پرستو هاي بيدل
پابه پاي كوچ ،
سوي آسمان رفتند .
مانده بر جا
كوهبار داغ بي مرهم ،
رعشه هاي خاك ،
سروهايي ؛ خم .
در زمين ما ،
سري ، سرشار شادي نيست
درسراي مردهاي ما ،
هيچ شمعي
بي حضور يادكرد زنده يادي نيست .
باغمان خاموش
هيچ برگي ،
هيچ بادي نيست .
( واله ي بجنوردي )
1375 - بجنورد

« مانندگي »
تبار و تيره اي از آفتاب را ماني
براي جان كويري م ، آب را ماني
و در سياه شب جانگزاي سينه ي من ،
به جلوه هاي رخت ، ماهتاب را ماني
لبالب است ز نور رخ تو جام دلم
براي جان خمارم ، شراب را ماني
دمادم از تو، نگاهم سراغ مي گيرد
براي خسته نگاهم ، تو ، خواب را ماني
تو بازمانده اي از دودمان خورشيدي
كه سوي آينه ها ، بازتاب را ماني
مدار شعر و نوشتار من ، ز هستي توست
شدي تو گنج معاني ، كتاب را ماني
به غيبت تو ، دلم سوگوار تنهايي ست
ميان بود و نبودي ، سراب را ماني
از آن ديار خوش صائبي ، ز تبريزي
لطافتي ست تو را ، شعر ناب را ماني
رسالتي ست تو را ، تا مرا برانگيزي !
براي خواب دلم ، انقلاب را ماني
كتاب حادثه درباره ات نوشت چنين :
به چرخ كُند زمانه ، شتاب را ماني .
( واله ي بجنوردي )
1376 - بجنورد

« مردانگي »
مُردند مردان ، جاگزين ؛ يك مشت ، نامرد
بنگر كه خنجر مي زند از پشت ، نامرد !
دست ريا از آستين ها سر برآورد
در پيش روي ما هزاران پشت ، نامرد
شهر دورويي ، شهر رنگ و شهر نيرنگ
هابيل را آن شب ، همين جا كشت ، نامرد
درپاي حكم جعلي مرگ برادر
به به !!! چه آسان مي زند انگشت ؛ نامرد !
خورشيد هم در خون نشست و برنيامد
مُردند مردان ، جاگزين ؛ يك مشت ، نامرد .
( واله ي بجنوردي )
1376 - آشخانه

« ندانمت به حقيقت كه در جهان به چه ماني »

شرار و شور نگاهش ، به باده مي مانست
به تيغ هاي به زر آب داده مي مانست
زلال و جاري چشمش ، كه پاكمان مي شست ،
به پايمردي مردان جاده مي مانست
در آن شكوهِ « زمان و زمانه پيمايي » ،
به بي ريايي پاي پياده مي مانست
دمي كه شعله ي دردي زبانه كش مي شد !
به داغ هاي به دل برنهاده مي مانست
و لحظه اي كه غمي مي شكست قامت كوه !
به مردهاي به پاي ايستاده مي مانست
بزرگ بود و از دودمان دريا بود ،
به باشكوه غزل هاي ساده مي مانست .
( واله ي بجنوردي )
1374 – پيش قلعه

« واله ي تو »
وفتي كه از زمين و زمان سير مي شوم !
دلتنگ همزباني زنجير مي شوم
امّا دمي كه ياد تو از راه مي رسد !
پيش كمند ياد تو ، نخجير مي شوم
بسيار رفته اي و غمت را نهاده اي
بسيار گفته ام :« به رهت پير مي شوم »
گاهي سپر به پيش نگاهت كشند و من ،
هي تشنه تر به بارش آن تير مي شوم
وقتي كه غصّه لشكري از چار سو كشد !
مشت فراز گشته به تكبير مي شوم
گر آسمان به بودن ما تيغ بركشد !
مي ايستم چو مرد ، و شمشير مي شوم
خوب است آهوان نگاهت رسند باز !
خوب است آن دمي كه زنو شير مي شوم !
تا قايق خيال تو آيد به سوي من !
درياي بي كرانه ي تدبير مي شوم
امّا چو سايه ي تو به خورشيد دل رسد !
از آسمان فتاده ؛ زمينگير مي شوم
من نيز آن دمي كه تو تفسير مي شوي !
همراه آيه هاي تو تفسير مي شوم
هي كوك مي كني تو سه تار دل مرا !
هي واله تر ز شور بم و زير مي شوم !
باز آ ! كه ديده ام ز غمت ، پاك شسته شد
باز آ ! كه در نگاه تو، تطهير مي شوم .
( واله ي بجنوردي )
1375 - آشخانه

Friday, December 17, 2004

لينك يه وبلاگ جديد ديگه رو هم براتون مي ذارم

Tuesday, December 07, 2004

بابا برفي // كتاب شعر كودكانه براي نوگلاي ايراني

متن کتابِ
« بابا برفی »

يکی بود يکی نبود زير گنبد کبود
دهی پر ستاره بود
اسم اون « بهاره » بود
زن و مردش ، با وفا
کار و کاسبی ؛ به پا
همه مهربون بودن
خوب وخوش زبون بودن
. . . . . .
يه هو، بچه ها ! شکست اون آينه
وای که چشمتون روز بد نبينه !
تُو ده بهاره ، کم کم باد اومد
بوی فصل سرما و بيداد اومد
. . . . . . .
می اومد « زمستونه »
سر می زد به هر خونه
نفسش ؛ وای وای وای !
ناخناش ؛ آی آی آی !
پرده ای سرد و سياه آورده بود
يواشی ، خورشيد ما رو برده بود
همگی سرد و زمستونی شدن
کم کمَک دشمنای خونی شدن
برف باريد روی دلا
يخ زدن آب و گِلا
همه جاها پرِ برف
همه جا ، گُر گُرِِ برف
. . . . . . . .
کی مياد که برفا رو پارو کنه ؟
کی مياد زمستونو جارو کنه؟
بيايين دستامونو گِره کنيم
زير پا برف و يخا رو له کنيم
بيايين داد بزنيم
همه فرياد بزنيم
يکی رو صدا کنيم آبی باشه
نگاهاش زلال و آفتابی باشه
که بياد برفامونو پارو کنه
که بياد زمستونو جارو کنه
سبزه ها سَرَک کشون
برسن دوون دوون
کلاشونو وردارن شکوفه ها
پيش پای لشکر علوفه ها
يالّا ! زود پاشه بياد
ـ اونی که بهــار می خواد !
« بابا بــر فی » رو صداش کنيم بياد
و بگيم : دوسِش داريم ، خيلی زياد !
بابا برفی که بياد !
شادی هم باهاش مياد
اون مياد پارو کنون
اون مياد جارو کنون
برفو از شونه ی ما می تکونه
واسَمون ، ترانه ی دل می خونه
دل ما ، با اون بهاری می شه باز
اين زمستونم فراری می شه باز
تُو دهِ « بهاره » چشما به راهه
روزا ، مثل شب يلدا سياهه
کی مياد « بهاره » رو رها کنه ؟
دهِ ما رو پاک وبا صفا کنه ؟
بيايين داد بزنيم
همه فرياد بزنيم
بخونيم با يک صدا :
« بابا بــــــــرفی جون ! » بیــــــــا !
( واله ی بجنوردی )
مشهد ۱۳۷۸

Friday, December 03, 2004

اين ها هم يه سري تصاوير زيبا از طبيعت





قاصدك ! هان ! چه خبر آوردي ؟

به ياد استاد گرانسنگ شعر و ادب فارسي . مهدي اخوان ثالث
روانش شاد ! و راهش پر رهرو باد